دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
پاشنه ی کفش فرار و ور کشید
آستین همت و بالا زد و رفت
یه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شیشه ی فردا زد و رفت
حیوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره کرد
نامه ی فرداها رو تا زد و رفت
زنده ها خیلی براش کهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
هوای تازه دلش میخواست ولی
آخرش توی غبارا زد و رفت
دنبال کلید خوشبختی می گشت
خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت ...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:36 توسط پریزاد
اشخاص عادي با تجربه اولين شكست ، دست از تلاش برميدارند .
به همين دليل است كه در زندگي با انبوه اشخاص عادي و تنها با يك ‹ اديسون› روبرو هستيم .
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:35 توسط پریزاد
خیلی چاق بود.پای تخته که می رفت ، کلاس پر می شد از نجوا.تخته را که پاک می کرد ،
بچه ها ریسه می رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند می زد.آن روز معلم با
تأنی وارد کلاس شد. کلاس غلغله بود.یکی گفت:«خانم اجازه!؟گلابی بازم دیر کرده.»
و شلیک خنده کلاس را پر کرد.معلم برگشت.چشمانش پر از اشک بود.آرام و بی صدا آگهی
ترحیم را بر سینه سرد دیوار چسباند.لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا پیچید
و جای خالی او را هیچ کس پر نکرد...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:18 توسط پریزاد
" 1173 سال گذشت...
يتيمی سخته ولی وقتي 1173 سال يتيم باشی؛...
الانتظار اشد من الموت.
انتظار هم سخته، سختتر از مرگ، بهخصوص وقتی كه 1173 سال طول كشيده باشه و پايانش را هم ندانی.
تازه مرگ هم در يک چشم بر هم زدن مياد و ميره، ولی به انتظار نشستن لحظه به لحظش مثل مردن میمونه.
غربت سخته، آنهم غربتی كه 1173 سال طول كشيده باشه.
بي يار و ياور ماندن سخته، آخه شنيدم اگه 313 يار اصلی امام زمان(عج) جمع بشن آقا مياد.
يعنی 313 نفر توی اين 1173 سال بين ما...
و تو ای آقای من...
هنوز منتظری، منتظرتر از هر منتظر.
منتظری تا اين 1173 سال نشه 1174 سال".
....
و من امروز مینویسم؛ ...شد 1174 سال دوری و یتیمی!

[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:34 توسط پریزاد




