چشم نوشته جبران خلیل جبران از کتاب دیوانه
شنبه بیست و نهم تیر 1387
روزی چشم به دیگر یارانش گفت: کوهی پوشیده از ابر در پشت این درهها می بینم. براستی که چه کوه زیبایی!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:10 توسط پریزاد
گوش گفت: کجاست آن کوهی که تو می بینی؟ من صدایش را نمی شنوم!
دست گفت: من می کوشم تا آن را لمس کنم اما هیچ کوهی را احساس نمی کنم.
بینی گفت: من وجود او را درک نمی کنم زیرا قادر نیستم او را ببویم. پس وجود آن غیر ممکن است!
آنگاه چشم به سوی دیگری برتافت و با خود خندید در حالی که حواس دیگر درباره چنین خیالبافیهایی گفتگو می کردند و به این نتیجه رسیدند که چشم از راه بدر شده است!
چشم نوشته جبران خلیل جبران از کتاب دیوانه
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:10 توسط پریزاد
جمعه بیست و هشتم تیر 1387
در خرابات مغان نور خدا میبینم / این عجب بین که چه نوری ز کجا میبینم
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو / خانه میبینی و من خانه خدا میبینم
خواهم از زلف بتان نافه گشایی کردن / فکر دور است همانا که خطا میبینم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:24 توسط پریزاد
سه شنبه چهارم تیر 1387




