تبليغاتX
 یک آسمان مهربانی تقدیم نگاهت
یک آسمان مهربانی تقدیم نگاهت
یک آسمان مهربانی تقدیم نگاهت

تمام شب برای تسکین روحم به سیاهی آسمان خیره می شوم شاید چشمک ستارگان پیراهنش از تاریکی قلبم نجاتم دهد.
تمام شب برای ستایش سکوت گوش به آوای شبنم می سپارم .
تمام شب برای پرستش پاکی به زیر باران می روم تا از برخورد قطراتش بر کویر صورتم رنگی دوباره بگیرم.
تمام شب به خود شب غبطه می خورم.
به سکوتش به سیاهی اش به زیباییش به عشق پاکش و به عاشق بودنش ...
پروانه تمام شب برای خواباندن فرزندش لالایی می خواند و من من تمام شب به نغمه خوانی اش گوش فرا می دهم
و گل آهسته آهسته به خواب می رود...
و من آهسته آهسته صدای شکسته شدن عشق را می شنوم
و اینجا پایان تازه شدن است ...

خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره.

وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم

وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم

وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم

و تو، آدم سفید

وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی

وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای

وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی

و وقتی می میری، خاکستری ای

و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟


[ ]
+
كاترين هشت ساله بود.شبي در اتاق آرام خوابيده بود که از صحبت هاي پدرو مادرش فهميد که برادر کوچکش سخت مريض است و پولي هم براي مداواي آن ندارند.
پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نميتوانست هزينه جراحي پر خرج برادرش را بپردازد.
كاترين شنيد که پدر آهسته و گريان به مادر گفت فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد؛
كاترين با ناراحتي بلند شد و از زير تخت قلک کوچکش را درآورد.
قلک را شکست.
سکه ها را روي تخت ريخت و آنها رو شمرد .....

فقط پنج دلار.....

بعد آهسته از در عقبي خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش به مشتريان گرم بود .بالاخره كاترين حوصله اش سر رفت و سکه ها را محکم روی شيشه پيشخوان ريخت.

داروساز جا خورد و با تعجب گفت : چه ميخواهي؟!!
دخترک با نگراني جواب داد : برادرم خيلي مریضه مي خوام براش معجزه بخرم قيمتش چقدره ؟؟؟؟
دارو ساز با تعجب پرسيد: چي بخري عزيزم!!؟
دخترک توضيح داد: برادر کوچکم چيزي در سرش رفته و بابام ميگه:

"فقط معجزه ميتونه اون رو از مرگ نجات بده" من هم مي خواهم معجزه بخرم...

قيمتش چقدره ؟
داروساز گفت:متاسفم دخترم ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.!!!!
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا برادرم خيلي مريضه و بابام پول نداره
و همه پول من همينه.... من... از کـــــجــا مي توانم معجزه بخرم؟؟؟؟
مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبی داشت از دخترک پرسيد:

دخترم چقدر پول داري؟

دخترک پولها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد.مرد لبخندي زد وگفت:

آه چه جالب!!!
فکر ميکنم اين پول براي خريد معجزه کافي باشه.بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت : من ميخوام برادر و پدر و مادرت را ببينم فکر ميکنم معجزه برادرت پيش من باشه.  

آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود .
فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.
پس از جراحي پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم يک معجزه واقعي بود،

مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟

دکتر لبخندي زد و گفت:..... فقط پنج دلار.....
 

[ ]
+
ایمان واقعی!

روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالا های گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد امده است .

او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت : "خدایا ! می خواهی که اکنون چه کنم؟

مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود ، تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود :

مغازه ام سوخت ! اما ایمانم نسوخته است ! فردا شروع به کار خواهم کرد !


[ ]
+
فرشته کوچولو

کودکی در جوی خیابان پروانه ای را در حال خیس شدن یافت

بالش را گرفت و او را نجات داد

آن شب زلزله ای قرار بود آن شهر را ویران کند

اما نکرد...

ناجی آن شهر آن کودک بود

و کسی هم نمی دانست...

آنقدر از این ناجی ها داریم و کسی نمی داند....


[ ]
+

سلام

من اومدم...

ببخشید دیر شد...

امیدوارم از مطلبی که براتون گذاشتم لذت ببرید:

 

در دریای طوفانی زندگی،

 همچون موج سواران باش...

 

که هرچه موج ها خشمگین تر

 و بلند تر باشند،

 

آنها را زیباتر زیر پا میگذارد...

و با آنها بهتر بازی میکند...

وبیشتر لذت میبرد


[ ]
+

         دل من یه روز به دریا زد و رفت

                           پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

                          پاشنه ی کفش فرار و ور کشید

                            آستین همت و بالا زد و رفت

                           یه دفعه بچه شد و تنگ غروب

                       سنگ توی شیشه ی فردا زد و رفت

                           حیوونی تازگی آدم شده بود

                          به سرش هوای حوا زد و رفت

                           دفتر گذشته ها رو پاره کرد

                          نامه ی فرداها رو تا زد و رفت

                         زنده ها خیلی براش کهنه بودن

                        خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

                        هوای تازه دلش میخواست ولی

                           آخرش توی غبارا زد و رفت

                       دنبال کلید خوشبختی می گشت

                      خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت ...


[ ]
+

اشخاص عادي با تجربه اولين شكست ، دست از تلاش برميدارند .

به همين دليل است كه در زندگي با انبوه اشخاص عادي و تنها با يك ‹ اديسون› روبرو هستيم .


[ ]
+
داستان کوتاه

خیلی چاق بود.پای تخته که می رفت ، کلاس پر می شد از نجوا.تخته را که پاک می کرد ،

بچه ها ریسه می رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند می زد.آن روز معلم با

تأنی وارد کلاس شد. کلاس غلغله بود.یکی گفت:«خانم اجازه!؟گلابی بازم دیر کرده.»

و شلیک خنده کلاس را پر کرد.معلم برگشت.چشمانش پر از اشک بود.آرام و بی صدا آگهی

ترحیم را بر سینه سرد دیوار چسباند.لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا پیچید

و جای خالی او را هیچ کس پر نکرد...


[ ]
+

 

" 1173 سال گذشت...

يتيمی سخته ولی وقتي 1173 سال يتيم باشی؛...
الانتظار اشد من الموت.

انتظار هم سخته، سخت‌تر از مرگ، به‌خصوص وقتی كه 1173 سال طول كشيده باشه و پايانش را هم ندانی.

تازه مرگ هم در يک چشم بر هم زدن مياد و ميره، ولی به انتظار نشستن لحظه به لحظش مثل مردن می‌مونه.

غربت سخته، آن‌هم غربتی كه 1173 سال طول كشيده باشه.

بي يار و ياور ماندن سخته، آخه شنيدم اگه 313 يار اصلی امام زمان(عج) جمع بشن آقا مياد.

يعنی 313  نفر توی اين 1173 سال بين ما...

و تو ای آقای من...

هنوز منتظری، منتظرتر از هر منتظر.

منتظری تا اين 1173 سال نشه 1174 سال".
....
و من امروز می‌نویسم؛ ...شد 1174 سال دوری و یتیمی!

 


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!