توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره.
سه شنبه بیست و یکم مهر 1388
وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم
وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم
وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم
و تو، آدم سفید
وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی
وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای
وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی
و وقتی می میری، خاکستری ای
و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟
[ ]
+
چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388
كاترين هشت ساله بود.شبي در اتاق آرام خوابيده بود که از صحبت هاي پدرو مادرش فهميد که برادر کوچکش سخت مريض است و پولي هم براي مداواي آن ندارند.
پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نميتوانست هزينه جراحي پر خرج برادرش را بپردازد.
كاترين شنيد که پدر آهسته و گريان به مادر گفت فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد؛
كاترين با ناراحتي بلند شد و از زير تخت قلک کوچکش را درآورد.
قلک را شکست.
سکه ها را روي تخت ريخت و آنها رو شمرد .....
فقط پنج دلار.....
بعد آهسته از در عقبي خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش به مشتريان گرم بود .بالاخره كاترين حوصله اش سر رفت و سکه ها را محکم روی شيشه پيشخوان ريخت.
داروساز جا خورد و با تعجب گفت : چه ميخواهي؟!!
دخترک با نگراني جواب داد : برادرم خيلي مریضه مي خوام براش معجزه بخرم قيمتش چقدره ؟؟؟؟
دارو ساز با تعجب پرسيد: چي بخري عزيزم!!؟
دخترک توضيح داد: برادر کوچکم چيزي در سرش رفته و بابام ميگه:
"فقط معجزه ميتونه اون رو از مرگ نجات بده" من هم مي خواهم معجزه بخرم...
قيمتش چقدره ؟
داروساز گفت:متاسفم دخترم ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.!!!!
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا برادرم خيلي مريضه و بابام پول نداره
و همه پول من همينه.... من... از کـــــجــا مي توانم معجزه بخرم؟؟؟؟
مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبی داشت از دخترک پرسيد:
دخترم چقدر پول داري؟
دخترک پولها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد.مرد لبخندي زد وگفت:
آه چه جالب!!!
فکر ميکنم اين پول براي خريد معجزه کافي باشه.بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت : من ميخوام برادر و پدر و مادرت را ببينم فکر ميکنم معجزه برادرت پيش من باشه.
آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود .
فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.
پس از جراحي پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم يک معجزه واقعي بود،
مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟
دکتر لبخندي زد و گفت:..... فقط پنج دلار.....
[ ]
+
ایمان واقعی!
دوشنبه نوزدهم مرداد 1388
روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالا های گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد امده است .
او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت : "خدایا ! می خواهی که اکنون چه کنم؟
مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود ، تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود :
مغازه ام سوخت ! اما ایمانم نسوخته است ! فردا شروع به کار خواهم کرد !
[ ]
+
فرشته کوچولو
دوشنبه نوزدهم مرداد 1388
[ ]
+
سه شنبه بیست و سوم تیر 1388
کودکی در جوی خیابان پروانه ای را در حال خیس شدن یافت
بالش را گرفت و او را نجات داد
آن شب زلزله ای قرار بود آن شهر را ویران کند
اما نکرد...
ناجی آن شهر آن کودک بود
و کسی هم نمی دانست...
آنقدر از این ناجی ها داریم و کسی نمی داند....
[ ]
+
سلام
من اومدم...
ببخشید دیر شد...
امیدوارم از مطلبی که براتون گذاشتم لذت ببرید:
در دریای طوفانی زندگی،
همچون موج سواران باش...
که هرچه موج ها خشمگین تر
و بلند تر باشند،
آنها را زیباتر زیر پا میگذارد...
و با آنها بهتر بازی میکند...
وبیشتر لذت میبرد
[ ]
+
دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387
دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
پاشنه ی کفش فرار و ور کشید
آستین همت و بالا زد و رفت
یه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شیشه ی فردا زد و رفت
حیوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره کرد
نامه ی فرداها رو تا زد و رفت
زنده ها خیلی براش کهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
هوای تازه دلش میخواست ولی
آخرش توی غبارا زد و رفت
دنبال کلید خوشبختی می گشت
خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت ...
[ ]
+
یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387
اشخاص عادي با تجربه اولين شكست ، دست از تلاش برميدارند .
به همين دليل است كه در زندگي با انبوه اشخاص عادي و تنها با يك ‹ اديسون› روبرو هستيم .
[ ]
+
داستان کوتاه
یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387
خیلی چاق بود.پای تخته که می رفت ، کلاس پر می شد از نجوا.تخته را که پاک می کرد ،
بچه ها ریسه می رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند می زد.آن روز معلم با
تأنی وارد کلاس شد. کلاس غلغله بود.یکی گفت:«خانم اجازه!؟گلابی بازم دیر کرده.»
و شلیک خنده کلاس را پر کرد.معلم برگشت.چشمانش پر از اشک بود.آرام و بی صدا آگهی
ترحیم را بر سینه سرد دیوار چسباند.لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا پیچید
و جای خالی او را هیچ کس پر نکرد...
[ ]
+
شنبه بیست و ششم مرداد 1387
" 1173 سال گذشت...
يتيمی سخته ولی وقتي 1173 سال يتيم باشی؛...
الانتظار اشد من الموت.
انتظار هم سخته، سختتر از مرگ، بهخصوص وقتی كه 1173 سال طول كشيده باشه و پايانش را هم ندانی.
تازه مرگ هم در يک چشم بر هم زدن مياد و ميره، ولی به انتظار نشستن لحظه به لحظش مثل مردن میمونه.
غربت سخته، آنهم غربتی كه 1173 سال طول كشيده باشه.
بي يار و ياور ماندن سخته، آخه شنيدم اگه 313 يار اصلی امام زمان(عج) جمع بشن آقا مياد.
يعنی 313 نفر توی اين 1173 سال بين ما...
و تو ای آقای من...
هنوز منتظری، منتظرتر از هر منتظر.
منتظری تا اين 1173 سال نشه 1174 سال".
....
و من امروز مینویسم؛ ...شد 1174 سال دوری و یتیمی!

[ ]
+